تبليغاتX
http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"> اشک لیلی
هنر تنها کار بی چرا در عین حال پر چرای عالم است!باید تا دم گور هنر جست و فلسفه آموخت!

زندگیم افکارم احساسم همه چیم عوض شده
نه...دیگه لیلا نیستم شدم مجنون و دیوونه !
و چه قدر درد آوره که ایمانتو از دست بدی و عاجزانه بهش نیاز داشته باشی و سخت دنبالش بگردی اما... همه چی به نظرت مسخره بیاد   سخته    دشواره    عذابه   
مدتیه که دنبال یه گمشده میگردم ... نمی دونم چیه؟! (شاید خدا باشه)این واژه که تادیروز آشنا بود و امروز غریب
نه در هنر و نه در فلسفه و عرفان نتونستم پیداش کنم
نمیدونم چرا نمیتونم مثل همه زندگی کنم . بگم ــــــــ  این  دنیا و آدماش و اعتقاداتشون ...
چرا نمیتونم واسه خودم زندگی کنم؟
غصه آدمایی رو می خورم که خودشون به زندگی نکبتیشون عادت کردن و باهاش کنار اومدن...
امان امان امان


 

+تاريخ دوشنبه بیستم خرداد 1387

ساعت 5:8 بعد از ظهر

نويسنده لیلی |

ز خاک من نمیدانم چه گلهایی که خواهد رست
چگونه بلبلان بر آن عقایق نغمه ها گویند
به پژواکی تمام صحن سبز آن گلستان را 
پر از آواز گردانند
دلم خواهد که یک رنجور قمری نغمه بر دارد
برای خاطر این غم کش ایام تنهایی
که در عمرش نه یاری دیده نه از دیگران یاری
همه رنگ و ریا دیده
همه از مردم پست زمان نیرنگ ها دیده
چنان گوید که یک دم ساکت ای مرغان غوغاگر
بدین گلها که اینگونه سرود عشق میسازید
و نرد عشق می بازید
ز خاکی سر زده از ذره های پیکری عاشق
تمام عمر را منزوی از درد فرقت  ها
و نیرنگ ریا کاران
همیشه گوشه گیر و هم نوای قلب محزونش
به یادش نغمه آغازید
به یادش ناله سر آرید

 

+تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387

ساعت 2:17 قبل از ظهر

نويسنده لیلی |

براي حذف نام خليج عربي و برگرداندن نام خليج فارس به نقشه ماهواره اي و آنلاين گوگل ارت نياز به 1 ميليون امضا هست. به عنوان يک ايراني از طریق لینک زیر این مطلب را دنبال و اعتراض خود را در این رابطه اعلام نمایید .

http://www.petitiononline.com/sos02082/petition.html

                                                                                     آزاد و پایدار باد ایران و ایرانی

+تاريخ یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387

ساعت 8:7 بعد از ظهر

نويسنده لیلی |

روز شوم سال تحويل ، ثانيه نحس ميشه انگار ،عقربه تو راه رفتن مي مونه ... طاقت نداره مرگ ماهي قرمز ها رو توي تنگ دوام بياره ، زمستون ما تموم شد!ظاهرا اينجا بهاره... لعنت خدا به قلبي كه دلي رو جا بزاره!

+تاريخ پنجشنبه یکم فروردین 1387

ساعت 2:20 قبل از ظهر

نويسنده لیلی |

مردمانی را دیدم

                       که به خاطر پول انسان ها را میکشتند

مردمانی را دیدم

                      که فقط برای چند دقیقه هوس

                     خانواده ای را از هم می پاشیدند

و باز تو حرف از صلح جهانی میزنی؟

مردمانی که به خاطر پول دروغ ها میگویند

ومردمانی که برای رسیدن به اهداف خود 

                      هر گونه گناهی را انجام میدهند

و تو حرف از  گفتگوی تمدن ها میزنی

فقط بزار من دور بشم

حد اقل بزار سرزمین خودم را

                       در افکار خودم بسازم

شما قلب مرا و

                     قلب های بسیاری را شکسته اید...

+تاريخ شنبه بیست و پنجم اسفند 1386

ساعت 1:20 قبل از ظهر

نويسنده لیلی |

رنگ:

هیچ وقت ،

هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد!

امشب دلی کشیدم

شبیهِ نیمه ی سیبی،

که به خاطر لرزش دستانم

زبر آواری از رنگها

نا پدید ماند...

  زنده یاد حسین پناهی عزیز...                        

+تاريخ سه شنبه سی ام بهمن 1386

ساعت 1:22 قبل از ظهر

نويسنده لیلی |

آدم‌ها ديگر برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نيست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست...

+تاريخ دوشنبه پانزدهم بهمن 1386

ساعت 2:43 قبل از ظهر

نويسنده لیلی |

طرح ازفرهنگ جلالی 

باشد که این حرکت انسان دوستانه به آزادی همه ی دربندیان بینجامد

برای اطلاعت بیشتر یا اعلام حمایت خویش به کمپین 10 بهمن مراجعه فرمائید.

آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی
دست خود ز جان شستم از برای آزادی
تا مگر به دست آرم دامن وصالش را
می دوم به پای سر در قفای آزادی
در محیط طوفانزای،ماهرانه در جنگ است
نا خدای استبداد با خدای آزادی
دامن محبت را گز کنی ز خون رنگین
می توان تو را گفتن پیشوای آزادی
فرخی ز جان و دل می کند در این محفل
دل نثار استقلال جان فدای آزادی

"فرخی یزدی"

+تاريخ سه شنبه نهم بهمن 1386

ساعت 10:39 بعد از ظهر

نويسنده لیلی |

در يکی از خاطرات کور
در زمستانی سپيد و سالهايی دور
برف سنگينی شبی باريد
آسمان خنديد و خورشيد از پس دريای پاک ابرها تابيد
شد عروسی زمين و آسمان پرنور
در ميان برق برقِ برفِ بکرِ صبحگاه
چشم هايی کوچک و معصوم خيره بود
برف ها را عاشقانه ژرف می کرد او نگاه
در دلش می ريخت پرواز و سرور
آنچه او می ديد شايد هيچکس هرگز نديد
جلوه ای از برف
جلوه ای از نور
ناگهان ترسی بلند و پاک همچون آذرخش
تار و پود قلب پاک و کوچکش را سخت لرزانيد
تارها لرزيد
و سؤالی مثل موسيقی از آن برخاست قلبش را فشرد
روزی آخر می شوم من هم بزرگ
آه! آيا آن زمان هم لذتی از برف خواهم برد؟

+تاريخ چهارشنبه بیست و ششم دی 1386

ساعت 4:17 قبل از ظهر

نويسنده لیلی |

چگونه می‌توان متال گوش کرد اما خودکشی نکرد!

در بین گونه‌های متنوع موسیقی تنها گونه‌ای که منتقدان بسیاری جلوش می‌ایستند و عقیده‌ی راسخی دارند که این گونه موسیقی بر روی روان انسان تاثیرات منفی می‌گذارد و انسان‌ها را به جنون‌های آنی، ناهنجاری‌های روانی و نهایتا خودکشی می‌کشاند موسیقی متال و البته بعضی از گونه‌های خشن‌تر ِ موسیقی ِ راک است.
به موسیقی متال لقب موسیقی ِ روان‌خراش داده‌اند! تازه این نهایت لطفشان به این گونه موسیقی ست. چون هستند کسانی که اصلا متال را موسیقی نمی‌دانند و به کل موسیقی ِ راک ( که متال یکی از زیر شاخه های آن است ) سر و صدا می‌گویند.
روان‌خراش بودن ِ موسیقی متال گرچه مقدار زیادی به سلیقه و عادت‌های گوش ِ شنونده برمی‌گردد اما چندان هم لقب بی‌مسمایی نیست! ریف‌های سرد و کوبنده‌ی گیتار بیس، جیغ‌های بنفش گیتار الکتریک همراه با فریادهای هولناک ِ خواننده و درامز ِ متنوع و سرعتی ِ این نوع موسیقی که بیشتر از هرچیز حسی از بدویت به شنونده القا می‌کند و ده‌ها ویژگی ِ منحصر‌بفرد ِ متال باعث شده که هرکسی نتواند این موسیقی را حتی برای ثانیه‌هایی تاب بیاورد!
کاریش هم نمی‌شود کرد! متال اینطور است! خشن، پیچیده، سیاه و معترض! اگر جز این باشد متال نیست!
تاثیرات موسیقی متال ( البته به تنهایی و بدون کمک ِ مخدرهای روان‌گردان! ) مخصوصا بر قشر جوان آنچنان شدید است که می توان گفت هرجا که یک متال باز وجود دارد حداقل یک نفر دیگر هم هست که با وحشت و انزجار به کل ماجرا نگاه کند و به هر وسیله که شده سعی کند او را از این «دیوانه‌بازی‌ها» برهاند؛ که قسمتی از این دیوانه‌بازی‌ها به ویژه در کشور ایران و در بین جوانان ایرانی به دلیل این است که جوانان ایرانی نیز مانند بزرگان ِ این مملکت بیشتر بدنبال ِ هیاهو و جار و جنجال‌های حاشیه‌ای ِ هر چیز هستند تا متن ِ آن.
و البته باید این مهم را در نظر گرفت که موانع متعددی که مقابل موسیقی متال مخصوصا در کشور ما، ایران، وجود دارد این موسیقی را مطرح تر می کند و به مسائل تنش‌زا و تاثیرات نابهنجار ِ آن دامن می‌زند.
مثلا این حرف شاید بظاهر مسخره باشد که موانع ِ گوش کردن و لذت بردن از این نوع موسیقی بسیار بیشتر باعث روان خراشی ِ جوانان ِ ایرانی ِ متال باز است تا خود ِ موسیقی متال!! از طرف دیگر جوانی که از متال نفی می‌شود ممکن است برود آنچنان خودش را در این موسیقی حبس کند که بالاخره دیستورشن‌ها و ریف‌های خشن متال بزنند اعصاب مرکزی و سپس جان عزیزش را درب و داغان کنند! چون بهرحال همه‌ی ما می‌دانیم که زیاده‌روی در هر کاری باعث ضرر است! مثلا اگر یکهو بنشینی به مقدار ِ زیاد ماست یا آلبالو ببلعی، غول هم که باشی سردی‌ات می‌کند و به تهوع دچار می‌شوی!
منتقدان ِ این موسیقی می‌گویند موسیقی متال باعث ناهنجاری‌های روانی، اجتماعی و خودکشی ِ قشر جوان می‌شود. اما توجه نمی‌کنند که نه موسیقی و نه هیچ هنر و نه هیچ چیز دیگری بجز آفریننده‌ی ما نمی‌تواند چیزی را از «هیچ» خلق کند! همانطور که مطالعه‌ی آثار صادق هدایت یا یک فیلسوف ِ نیهیلیست هر کسی را به خودکشی نمی‌رساند موسیقی متال نیز هیچ جوان نرمال و درست و حسابی را به مواد مخدر یا خودکشی متمایل نمی‌کند. این جوان ِ مادرمُرده ای(!) که همراه ِ موسیقی متال به مواد مخدر یا قرص‌های روان گردان یا خودکشی روی می‌آورد حتما یک مرگیش بوده که اولا از بین اینهمه موسیقی ِ متعارف و الکی‌خوش رفته خفن‌ترینشان را انتخاب کرده و ثانیا خودش را توش اینطور دارد خفه می‌کند. موسیقی تشدید‌کننده‌ی احساسات ِ انسان است اما آن‌ها را از هیچ بوجود نمی‌آورد! اگر یک جوان متعارف از موسیقی متال بدش بیاید خب کنارش می‌گذارد و موسیقی ِ متعارفی گوش می‌کند. پس اگر بشدت اذیتش می‌کند اما کنارش نمی‌گذارد و اگر از این موسیقی استفاده‌ی درست نمی‌کند نباید به متال ایراد گرفت؛ کار از جای دیگری می‌لنگد.
شعر نیز در موسیقی متال نیمی از تاثیرگذاری را به عهده دارند و چه بسا تمرکز زیاد روی اشعار پوچ‌گرایانه‌ی برخی از گروه‌ها خطرناک باشد. البته اگر شنونده به آنچه که خواننده می خواند اهمیت بدهد! ( که معمولا در ایران اینطور نیست! خنده‌دار نیست که در ایران جوانان ِ بسیاری از موسیقی بدون کلام بیزارند و در عین‌حال توجهی به اشعار خوانده شده در موسیقی ندارند؟! مثلا برای خیلی‌هاشان فرقی نمی‌کند معر(!) مزخرف: «خیلی خونسردی!/ دیوونه‌م کردی!» و شعر ساده و زیبای: «اگه یه روز بری سفر/ بری ز پیشم بی‌خبر»! انگار که فقط باید یک‌نفر باشد که وسط موسیقی عر بزند!... زدم به جاده خاکی انگار! )
اشعار در موسیقی متال با اعتراض به ناهنجاری‌های سیاسی، نژادی، خانوادگی و غیره همراه است و اشعار عاشقانه جایی ندارند و یا ناخودآگاه به ضد عاشقانه‌هایی بسیار تلخ و نومید‌کننده و کنایه‌آمیز تبدیل می‌شوند. البته نباید پنداشت که این موسیقی بجز ناامیدی و سیاهی چیزی برای عرضه به مخاطب ِ خود ندارد! متال به همان اندازه که ناامید می‌کند به همان اندازه هم به فکر هم وامی‌دارد و امید می‌دهد. موسیقی متال می‌کوشد اشتباهات جمعی و فردی را با غلوی که ویژگی ِ موسیقی متال، چه در موسیقی و چه در اشعار، است به انسان‌ها گوشزد کند و آنها را از خواب غفلت بیدار کند.
بیشتر اشعاری که هم‌اکنون در گروه های متال ِ دنیای غرب خوانده می‌شود گاه درباره‌ی سیاستمداران ِ فریبکار، گاه درباره‌ی مذهب ِ ریاکارانه و گاه نیز در مورد اشتباهات و غفلت‌های انسان ِ خوشگذران و هوا و هوسی ست. که باز هم صد البته نباید با این حرف که این‌ها فقط، مشکلات ِ دنیای غرب است از چنگ این موسیقی فرار کرد! چه بسا این مشکلات در ما بیشتر از غربی‌ها باشد! به این قسمت از شعر Inner self «خویش ِ درون» از گروه برزیلی ِ سپولترا توجه کنید:

Walking these dirty streets
With hate in my mind
Feeling the scorn of the world
I wont follow your rules
Blame and lies, contradicitions arise

Nonconformity in my inner self
I only guide my inner self

این اشعار حدیث ِ نفس ِ چند نفر از جوانان ِ سرگردان ایرانی است؟...
تمرکز روی موضوعات آزاردهنده و تفکربرانگیز پایه و اساس ِ اشعار متال است. و این را هم گفتیم که زیاده روی در هر موضوعی مضر است. پس تمرکز در این اشعار که از موضوعات سنگین و سیاه آکنده‌اند می‌تواند بخصوص انسان‌های حساس را حساس‌تر کند و گاه نیز آن‌ها را به سوی مأمنی برای تسکین ِ حساسیتشان بکشاند. این مأمن می تواند مذهب و معنویت و محبت و مهربانی به اطرافیان و تلاش برای رفع ِ اشکالات ِ دنیا باشد و یا مواد مخدر، الکل یا خودویرانگری و خودکشی! انتخابش دیگر با اوست!
بهرحال من فکر می‌کنم نباید عالم ِ زیبای موسیقی را هم مانند ِ سیاستمان به این آسانی جناح‌بندی کنیم و نقایص پیدا و پنهان ِ مادی و معنوی ِ جامعه مان را ساده انگارانه به گردن ِ هنر موسیقی بیاندازیم.

+تاريخ سه شنبه هجدهم دی 1386

ساعت 11:44 بعد از ظهر

نويسنده لیلی |

میروم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا میبرم از شهر شما دل شوریده و دیوانه ی خویش

میرم از شهر دلنتگی ها و دور میشم از این حصار سر به فلک کشیده ی پنجره ها دل شادم اما دل تنگ میشم برای ساحل ارامش... (فقط دل تنگه محرابه دلم میشم همین!)

+تاريخ پنجشنبه ششم دی 1386

ساعت 2:27 قبل از ظهر

نويسنده لیلی |

Voice's

صداها

Listen to the rain fallin' day by day

به صدای بارونی که هر روز می باره گوش کن

I hear you calling, voices are here again

من صدای تو رو شنیدم. نجواهات رو هنوز هم میشنوم.   

I hear you whisper, taking control of me

صدای آسمانی تو رو شنیدم. کنترل من رو به دست خودت بگیر

Watch the dancing shadows run away

ببین که چطور سایه های سرگردان گم می شوند
All alone once again, afraid

همه کسایی که تنها میشن  میترسن

All these faces, changing their shapes on me

همه این چهره ها، شبیه من شده اند
I said laid it in my own world, will it ever be free

من میخواستم اینا رو قانون جهان خودم کنم،بهتره که همه چیز آزاد باشه؟
Haunted figures around me, I want em' to stay

روح ها کنار من اومدن من میخوام همین جا بمونن.
There always there to protect me, this is one thing you can't take away

روح ها همیشه برای محافظت از من کنارم هستن این تنها چیزی که تو نمی توانی ازم بگیری

Listen to the rain fallin' day by day

به صدای بارونی که هر روز می باره گوش کن
Listen to the rain fallin' day by day by day
Yeah!

به صدای بارونی که هر روز می بارده گوش کن

I hear you calling, voices are here again

من شنیدم ـ تو می گفتی صداها دوباره بر می گردن
I hear you whisper in my own mind, will it ever change

من نجوای آسمانی تو را در ذهنم شنیدم باید برای همیشه تغییر کنه
Voices

نجواها 

I hear you calling

من شنیدم که تو می گفتی...  

+تاريخ جمعه بیست و سوم آذر 1386

ساعت 5:8 قبل از ظهر

نويسنده لیلی |

من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که میبینم بد اهنگ است

بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم... ببینیم اسمان هر جا ایا همین رنگ است؟

(فقط خواستم به روز شم)

+تاريخ یکشنبه بیستم آبان 1386

ساعت 0:18 قبل از ظهر

نويسنده لیلی |

« یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم
خود را چو فرو ریزم با خاک در آمیزم
وگرنه من همان خاکم که هستم!....»

ای درد توام درمان در بستر ناکامی
ای یاد توام مونس در گوشه ی تنهایی
وی خاطره ات پونز، نوک تیز کف کفشم
این صندل رسوایی، این صندل رسوایی
گرگی تو و میشم من، جمعا به تو آویزیم
آب از تو سریشم من جمعا به تو آویزیم
اگزاز و دیازپامی، جز زلفت آرامی( چرا" جز زلفِ تو" نه؟!)
چون زلف تو نارامم رسوا و پریشم من
سشوار.... سشوار.....

سه سال پيش، لابه لاي كارهاي متنوعي كه تحت عنوان مجموعه موسيقي زيرزميني دست به دست مي گشت، قطعه  بگو بگو با يك بار شنيدن، تفاوتش را با ساير قطعه ها نشان مي داد. بعدتر در فيلم مستندي كه درباره همين نوع موسيقي ساخته شد، جواني با چهره خراساني درباره خودش و حال و هواي كارهايش حرف زد. تقريبا از اوايل زمستان امسال، كم كم با رشدي تصاعدي  روي هارد يا mp3 پليرهاي خيلي ها قطعه هايي را مي شد شنيد كه ملغمه اي از آواز و موسيقي سنتي و ريتم ها و سبك هاي راك، سنتي، جاز، محلي، بلوز، خالتور و... بود و در عين حال هيچ كدام از آن ها نبود. در جشنواره فيلم فجر، آن هايي كه فيلم تهران انار ندارد را ديدند، برايشان ترانه جبر جغرافيايي و خواننده اش كه در تيتراژ پايان فيلم آمده بود،  آشنا بود. كمي قبل تر هم خبر سفر محسن نامجو و رضا عابديني به هلند، براي شركت در جشنواره هنري هات اسپات در صفحه فرهنگ و هنر روزنامه ها چاپ شد. . نامجو متولد تربت جام و بزرگ شده مشهد است، كار موسيقي را از دوازده سالگي با آواز و سولفژ و نت خواني شروع كرده، استاد رديفش فريدون ناصرپور بوده،  سال۷۳ در دانشگاه هنر، رشته تئاتر قبول مي شود و يك سال بعد در دانشگاه تهران به رشته موسيقي مي رود. در دانشگاه سه تار و تار را به عنوان ساز تخصصي انتخاب كرده و هارموني، فرم و آناليز و كنترپوان را پيش استاداني چون خسرو مولا نا، آذين موحد و عليرضا مشايخي ياد مي گيرد و بعد از دو سال از دانشگاه انصراف مي دهد

Mohsen Namjoo Leaves Iran

Mohsen Namjoo , Famous Iranian Singer left iran in Tuesday's morning (14 August ) to an unknow Europan country for an unknow while. He started his singing in a rock group named "MUD" in mashhad and then came to Tehran and was an underground musician and singer for almost 4 years. He was elected as the second singers in a election held by Tehran Avenue website last year.

None of his album wasn't given any allowence by the cencorship affairs of iran cultural bureau , although almost everybody had heared them because there is no Copywrite Policy in Iran. He has 5 formal albums and 2 unheared album according to himself.

Toranj is the first album to officially be released in Iran during this year’s Tehran International Book Fair.

He didn't mention any rationable reason for his going away from iran. He may or may not come back to Iran , but surely he can act more liberally outside Iran.

+تاريخ سه شنبه دهم مهر 1386

ساعت 11:5 قبل از ظهر

نويسنده لیلی |

زندگی نامه چگوارا . برای جزئیات ومطالب بیشتر به وبلاگ زیر مراجعه کنید

www.cheguevaraa.blogfa.com

در روز 14 ژوئن سال 1928 ميلادي ارنستو رافائل دولا سرنا مشهور به چه گوارا در شهر روزاريو آرژانتين متولد شد. او سنين نوجواني را در شهر كوردوبا سپري كرد سپس در دانشگاه بوينس آيرس در رشته پزشكي فارغ التحصيل شد. در سال 1951 ميلادي ، ارنستو پس از اخذ مدرك پزشكي دست به سفري در كشورهاي آمريكاي لاتين زد كه چندين ماه به طول انجاميد و در اين سفر با فقر و فلاكتي كه در منطقه حكم فرما بود ، آشنا شد.

ارنستو چه گوارا در سال 1955 ميلادي در شهر مكزيكو با فيدل كاسترو ملاقات كرد.
كاسترو در آن هنگام جنبش 26 ژوييه يا M26 با اشاره به نام خوزه مارتي را تدارك مي ديد.
ارنستو جزو 82 مردي بود كه در سال 1956 ميلادي با فيدل كاسترو به كوبا رفتند و فقط 12 نفر آنها موفق به بازگشت شدند.
از آن پس آنها جنگ چريكي عليه رژيم ديكتاتوري فولخنسيو باتيستا مترسك دست نشانده آمريكا در كوبا را آغاز كردند.
در اين نبرد نابرابر از نظر تعداد و تجهيزات سرانجام اين مورچه بود كه در مقابل فيل پيروز شد.

پس از سقوط رژيم ديكتاتوري باتيستا و قبل از ورود پيروزمندانه كاسترو ، چه گوارا و يارانشان به شهر هاوانا ، باتيستا فرار كرد و به جمهوري سن دومينگو پناهنده شد. در ابتداي انقلاب كوبا چه گوارا يكي از مقامات اصلي دولت كوبا بود : سفير ويژه، رئيس بانك مركزي ، وزير صنايع. اما چه گوارا مردي نبود كه علاقه اي به پشت ميزنشيني و فرمان دادن داشته باشد.

در سال 1965 ميلادي ، چه گوارا با تعدادي داوطلب كوبايي براي اشاعه انقلاب ، كوبا را ترك كرد.
او ابتدا به كنگو رفت و در آنجا با لوران دزيره كابيلا آشنا شد اما كابيلا چندان اعتماد او را جلب نكرد. چه گوارا سپس به بوليوي رفت و عليه ديكتاتوري وقت بوليوي دست به يك جنگ چريكي زد. اما در اثر يك توطئه سازمان سيا در سال 1967 ميلادي توسط نيروهاي ارتش بوليوي اسير شد و به دستور سازمان سيا پس از تحمل شكنجه هاي فراوان كه حتي گفته مي شود دست چپ او را قطع كردند (زيرا عكس هايي كه از جسد او تهيه شده از زاويه اي گرفته شده اند كه دست چپ او غيرقابل مشاهده است) در روز 9 اكتبر سال 1967 ميلادي به قتل رسيد.

به اين ترتيب ، در روز 14 ژوئن سال 1928 ميلادي ارنستو رافائل گوارا دولا سرنا مشهور به چه گوارا در شهر روزاريو آرژانتين متولد شد.

ارنستو علي رغم داشتن يك خانواده و زندگي مرفه با مشاهده فقر و فلاكت منطقه آمريكاي لاتين به داشتن يك زندگي راحت و مرفه پشت كرد و زندگي خود را وقف تلاش براي تغيير زندگي مردمي كه دربند ديكتاتوري بودند ، كرد. مردم او را فقط با نام «چه » يا « ال چه » مي ناميدند.

چه گوارا مردي بود تشنه عدالت ، تاريخ زندگي او و جانفشاني هايش در راه مردم محروم نام او را در تاريخ جهان به نيكي جاودان كرد.

+تاريخ چهارشنبه هفتم شهریور 1386

ساعت 0:27 قبل از ظهر

نويسنده لیلی |

قفسی باید ساخت هر چه در دنیا گنجشک و قناری هست،با پرستوها،و کبوترها، همه را باید یکجا به قفس انداخت!

روزگاری است که پرواز  کبوترها در فضا ممنوع است.

که چرا ؟ به حریم حرم جت خصمانه تجاوزشده است! روزگاری است که خوبی خفته است.

و بدی بیدار است.!.

وهیاهوی قناری ها، خواب جت ها را آشفته است!

غزل حافظ را می خواندم:

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو

تا به آنجا که وصیت میکرد:

گر روی پاک و مجرد چون مسیحابه فلک

از فروغ تو به خورشیدرسد صد پرتو

دلم از نام مسیحا لرزید از پس پرده اشک من مسیحا را بالای صلیبش دیدم با سر خم شده بر سینه، که باز به نکوکاری،پاکی،خوبی عشق میورزید.

و پسرهایش راکه چه سان پاک و مجرد !به فلک تاخته اند

و چه آتش ها هرگوشه به پا ساخته اند

و برادرها را خانه بر انداخته اند!

دود در مزرعهسبز فلکجاری است.تیغه نقره ی داس مه نو زنگاری است،و آنچه هنگام درو حاصل ماست،لعنت و نفرت و بیزاری است!

روز گاری است که خوبی خفته است و بدی بیدار است وغزل های قناری ها خواب جت ها را آشفته است!

غزل حافظ را میبندم

از پس پرده ی اشک خیره در مزرعه خشک فلک مینگرم...  میبینم:

در دل شعله و دود       

می شود خوشه پروین خاموش      

پیش خود میگویم:

عهد خود رایی و خودکامی است،عصر خون آشامی است،که درخشنده تر از خوشه پروین سپهر خوشه ی اشک یتیمان ویتنامی است!

فریدون مشیری

+تاريخ یکشنبه چهارم شهریور 1386

ساعت 10:25 بعد از ظهر

نويسنده لیلی |

 
ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن کار انهایی نیست که خدا را دارند...
  

 

گر من ز می مغانه مستم، هستم
گر کافر و گبر و بت پرستم، هستم
هرطايفه ای به من گمانی دارد
من زان خودم، چنانکه هستم، هستم

صبح است دمی بر می گلرنگ زنيم
وين شيشه نام و ننگ بر سنگ زنيم
دست از امل دراز خود بازکشيم
در زلف دراز و دامن چنگ زنيم

 

از من رمقی به سعی ساقی مانده است
وز صحبت خلق، بی وفايی مانده است
از باده دوشين قدحی بيش نماند
وز عمر ندانم که چه باقی مانده است ...

                                                                                      ( خیام )

+تاريخ جمعه دوم شهریور 1386

ساعت 0:37 قبل از ظهر

نويسنده لیلی |

هميشه صداهاي بلند را ميشنويم، پررنگ ها را ميبينيم، سخت ها را ميخواهيم. غافل ازينکه خوبها آسان

مي آيند، بي رنگ مي مانند و بي صدا مي روند

+تاريخ یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386

ساعت 0:3 قبل از ظهر

نويسنده لیلی |

امشب!
در تنهایی و سکوت!
میان بهت و حیرت!
عشق و غرور من!
ایران سراسر اتفاق و پر حادثه ای است.
که در روند لحظه های تاریک تاریخ، بارها و بارها شکسته.
زخم خورده.
بغض کرده.
لرزیده.
سوخته.
گریسته.
اما از پای نیفتاده.
عشق! و رنج و درد عشق، هدیه خدای بی همتای خرد و عدالت است، و ایران مملو از درد و رنج، زائیده عشق است و زاینده عشق!
در بازی های تلخ و شیرین تاریخ و سرنوشت، در اوج توفانهای ریشه برانداز سهمگین، در بستر زلزله های مخرب و ویرانگر، در هیاهوی بی گریز سیلهای بنیان برافکن، ایران مانده است و می ماند، چون عشق زنده است.
چون ایرانی، ایرانی است.
ایران! یعنی عشق سرخ.
عشق! یعنی ایران سبز.
ایران من!
ایران فردوسی است و حماسه.
ایران حافظ است و عشق.
ایران مولوی است و معرفت.
ایران عطار است و عدالت.
ایران خیام است وصداقت.
ایران فرغانی است و حقیقت.
ایران فرخی است و آزادی .
ایران بابک است و قیام.
ایران افشین است و عصیان.
ایران مازیار است و طغیان.
ایران مزدک است و جسارت.
ایران کاوه است و شورش.
ایران آرش است و رهایی.
ایران دار است و سربداران.
ایران من!
نگاه کن!
بلند شو!
گریه نکن.
تو دردها و رنجها را بارها و بارها دیده ای.
تو آمدن و رفتن بیگانگان را بارها و بارها حس کرده ای.
تو با سوز و زخم.
با ظلم و ستم.
با خون و فریب.
با بحران و جنگ، بیگانه نیستی!
چشمهایت را نبند.
در خود نشکن.
بخند و بمان.
چون! عشق هرگز نمی میرد.
باور کن! عشق مردنی نیست.
عشق رفتنی نیست.

 

+تاريخ جمعه نوزدهم مرداد 1386

ساعت 1:4 بعد از ظهر

نويسنده لیلی |

به اطلاع دوستان میرسونم شعر کبوتر های قلابی از سروده های اقای "سید محمد علی آل مجتبی" از کازرونه...!

+تاريخ شنبه سیزدهم مرداد 1386

ساعت 11:14 بعد از ظهر

نويسنده لیلی |

دوری از یار تاوان سنگینی دارد برای جرمی به نام عشق دست روزگار عاشقمان کرد و جاده را فاصله ی بین دو جسم نه روح که روحمان یکی است بر پستی این عالم خاکی لعنت!

و بر دل من که طاقت دوری تو را ندارد...

  کبوترهای قلابی

دلم می گیرد از دست کبوترهای قلابی

که می چرخند گِرد بام با پرهای قلابی

به آب و دانه سرگرمند، گفتی زندة عشقند

نمی بازند در عشق کسی سرهای قلابی

چو نیرنک است، بی رنگی چه معنا می دهد؟ ای دل

نمی بینی که صد رنگند دلبرهای قلابی

شبی صد بار این بنم بست را در می زنم یک یک

ولی از خانه ها وا می شود درهای قلابی

مرا بگذار بگریزم از این شهر و از این کوچه

و از این خانه با مُشتی برادرهای قلابی

و سربرچاه بگذارم شبیه مرد تنهایی

که می نالید از دست ابوذرهای قلابی

+تاريخ چهارشنبه نهم خرداد 1386

ساعت 7:49 بعد از ظهر

نويسنده لیلی |

مسئولان میراث فرهنگی... مسئولان وزارت نیرو ...        

نمایندگان مجلس.... چرا به این همه اعترا ضات وتجمعات مردمی اخیر در اعتراض به تهدید اثار باستانی ایران توجه نمی کنید؟

    مردم چگونه باید شما ها را بیدار کنند؟ این اثار مورد تهدید میراث ارزشمند ایران وبلکه میراث بشریت است...

 صحبت از تهدید روبنای اثار با رطوبت نیست....

صحبت از نفوذ اب به پی بنای پاسارگاد وتخت جمشید است ...این  امر نشست تدریجی زمین وتخریب اثار ۲۵۰۰ ساله را به دنبال خواهد داشت...مطمئن باشید تاریخ این اقدام شما را نخواهد بخشید. این قدر به افکار عمومی ناراحت از این مسئله             بی اعتنایی نکنید.

                     صحبت از پژمردن یک برگ نیست

                     وای جنگل را بیابان می کنند

 

+تاريخ چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386

ساعت 0:30 قبل از ظهر

نويسنده لیلی |

     هیچ بودی ...
                    نه ماه گذشت  ،  نه روز گذشت ، نه ساعت گذشت ...
                                افتادی تو گهواره ،
                                   چشمات نمی دید ،
                                          گوشات نمی شنید ، پاهات نمی رفت ،
                                                       دستات نمی گرفت ،
                                                 مغزت کار نمی کرد ،
                                                    هیچ چی نمی فهمیدی ،
                                                     هیچ کس را نمی شناختی ،
تو گهواره افتاده بودی ...
حالا صد سال گذشته ،                                                      
   چشمات نمی بینه ،
      گوشات نمی شنوه ،                                                    
             پاهات نمی ره ،
           دستات نمی گیره ،
        مغزت دیگه کار نمی کنه .
          هیچ چی رو باز نمی فهمی ،
             هیچ کس را باز نمی شناسی ،
                تو بسترت افتاده ای ...
                              بعد می میری ،
                           میگذارنت تو دل زمین ،
            باز خاک می شی ،
                            از تو هیچ چی نمی مونه ،
                                                 "تو" می مونی ،
                                                     آدمیزاد دور میزنه ،
              مثل زمین ، مثل زمان ، مثل بهار ، مثل همه چیز :
         آّب ، گُل ، درخت ، زمین ، ستاره ، خورشید ، منظومه ها ، کهکشانها ، همه جهان !
                                                هیچ بودی ، خاک بودی ، دور زدی ، هیچ شدی ، خاک شدی .
  از تو چیزی که می مونه :
             کاری که کردی می مونه ،
                   هر کاری کردی می مونه ،
                             ... کاری اگر کردی ، می مونی ... .

                                                             برگرفته از کتاب "یک ، جلوش تا بی نهایت صفرها " .


***

هر کسی دوتاست .
و خدا یکی بود .
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .
و چگونه می توانست نیافریند .
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .
و خدا تنها بود .
هر کسی گمشده ای دارد .
و خدا گمشده ای داشت ...


***

به یاد دوست...

 ندایي از عمق وجودم مرا بي امان ندا مي دهد كه: نشنو ! 
 به هيچ آوازي گوش نده !
 از ميانِ بي شمار رنگهاي فريب اين دنيا
 چشم به هيچ رنگي جز آسمانِ پاك آبي ندوز !
 جهان برايم ديگر هيچ ندارد و من بي نياز شده ام
 اما نه از روي بي نيازي، كه از روي نداشتن و نخواستن
 زندگي، كوچكتر از آنست كه مرا برنجاند و زشت تر از آنكه دلم بلرزد
 هستي ، تهي تر از آنكه به دست آوردني، مرا زبون سازد
 و من تهيدست تر از آنكه از دست دادني، مرا بترساند
 در خاكِ پر بركت درد ريشه بسته ام
 با انتظار قد كشيده ام و تنهايی خانه ی دلم شده ...

 نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاقم, كه از خاك گلويم سوتكي سازد
گلويم سوتكي باشد
بدست كودكي گستاخ و بازيگوش
و او يكريز و پي در پي
دم خويش را در گلويم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدين سان بشكند در من
سكوت مرگبارم را

   و این است حکایت امروزین ما:

اي‌ آزادي ‌، چه‌ زندانها برايت‌ کشيده‌ام‌ و چه‌ زندان‌ها خواهم‌ کشيد، و چه‌ شکنجه‌ها تحمل‌ کرده‌ام‌ و چه‌ شکنجه‌ها تحمل‌ خواهم‌ کرد، اما خود را به‌ استبداد نخواهم ‌فروخت‌. من‌ پرورده‌ آزادي‌ام‌، استادم‌ علي‌ است: مرد بي‌بيم‌ و ضعف‌ و پرصبر، و پيشوايم‌ مصدق: مرد آزاده‌، مرد که‌ هفتاد سال‌ براي‌ آزادي‌ ناليد. من‌ هر چه‌ کنند، جز در هواي‌ تو دم‌ نخواهم‌ زد، اما من‌ به‌ دانستن‌ از تو نيازمندم‌. دريغ‌ مکن. بگو هر لحظه‌ کجايي؟ چه‌ مي‌کني‌؟ تا بدانم‌ آن‌ لحظه‌ کجا باشم‌، چه‌ کنم ...

 

یاد و خاطره استاد دکتر علی شریعتی گرامی باد

+تاريخ سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386

ساعت 11:33 بعد از ظهر

نويسنده لیلی |

بهار

بهار که می آید . ازدل خاک سیاه . دامن دامن. گل به بار می آید. از زیر برف سنگین و سرد زمستانه . بنفشه کمر راست می کند . چشم بر بار ابر بهاران . رگبار اشک شوق میزند بر سجاده دشت گل سرخ قامت می کشد در قبله گاه عشق . از هرم نفس های مهر . تن سرد زمین جان می گیرد. از مرزهای سر زمین ( دارا ). بوی جان (آرش) میگیرد.و حلول میکند در مشام باستانی نوروز .در فضای اهوارائی زاد بوم (کورش) و سرود هائی اوستا بار دیگر نیکی را هدیه میکند به رفتار .... گفتار .... کردار .... باکدلان ایران زمین ما..... سجاده نشین بامداد فروردینم            

(( راز لیلی ))

خدا مشتی خاک بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد. از خود در آن دمید و لیلی پیش از آنکه
با خبر شد عاشق شد.سالیانی است ک لیلی عشق می ورزد . لیلی باید عاشق باشد.
 

زیرا

خداوند در آن دمیده است و هر که خدا در آن بدمد عاشق می شود.
لیلی نام تمام دختران ایران زمین است. نام دیگر انسان.
لیلی زیر درخت انار نشست . درخت انار عاشق شد. گل داد . سرخ سرخ.
گلها انار شدند. داغ داغ. هر اناری هزار دانه داشت. دانه ها عشق بودند بی تاب بودند.
توی انار جا نمی شدند. انار کوچک بود دانه ها بی تابی کردند. انار ترک برداشت .
خون انار روی دست لیلی چکید.لیلی انار ترک خورده را خورد.مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت: راز رسیدن همین است. فقط کافیست انار دلت ترک بخورد .
خدا ادامه داد:لیلی یک ماجراست.ماجرایی آکنده از من.ماجرایی که باید بسازیش.
شیطان گفت:تنها یک اتفاق است بنشین تا اتفاق بیفتد.
آنان که سخن شیطان را باور کردند نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.
اما مجنون بلند شد . رفت تا لیلی اش را بسازد .....
خدا گفت: لیلی درد است. درد زادنی نو. تولدی به دست خویش.
شیطان گفت :آسودگی است خیالیست خوش.
خدا گفت:لیلی رفتن است.عبور است و ردشدن .
شیطان گفت :ماندن است و فرو در خویش رفتن.
خدا گفت:لیلی جستجوست .لیلی نرسیدن است وبخشیدن.
شیطان گفت:لیلی خواستن است... گرفتن و تملک
خدا گفت:لیلی سخت است.دیر است و دور از دسترس.
شیطان گفت:ساده است همین جا در دم دست است...
و اینچنین بود دنیا پر شد از لیلی های ساده ی اینجایی.لیلی های نزدیک لحظه ای...
خدا گفت:لیلی زندگی است .زیستن از نوعی دیگر.
لیلی جاودانی شد و شیطان دیگر نبود...................
مجنون.زیستنی از نوع دیگر را بر گزید و می دانست لیلی تا ابد طول می کشد.
لیلی می دانست مجنون نیامدنی است. اما ماند. چشم به راه و منتظر. هزار سال.
لیلی راه ها را آ‌ذین بست و دلش را چراغانی کرد. مجنون نیامد. مجنون نیامدنی است .
خدا پس از هزار سال لیلی را می نگریست. چراغانی دلش را . چشم به راهی اش را...
خدا به مجنون می گفت نرود. مجنون به حرف خدا گوش می داد.
خدا ثانیه ها را می شمرد. صبوری لیلی را.
عشق درخت بود ریشه می خواست. صبوری لیلی ریشه اش شد. خدا درخت ریشه دار را آب داد.
درخت بزرگ شد. صدها شاخه . هزاران برگ . ستبر و تنومند.
سایه اش خنکی زمین شد. مردم خنکی اش را فهمیدند. مردم زیر سایه ی درخت لیلی بالیدند.
لیلی هنوز هم چشم به را ه است چرا که درخت لیلی ریشه می کند.
مجنون نمی آید . مجنون هر گز نمی آید.مجنون نیامدنی است. زیرا که درخت ریشه می خواهد.
لیلی قصه اش را دوباره خواند.برای هزارمین بار و مثل هر بار لیلی قصه باز هم مرد.
لیلی گریست و گفت : کاش اینگونه نبود..........
خدا گفت:هیچ کس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد.
لیلی! قصه ات را عوض کن.
اما لیلی می ترسید.لیلی به مردن عادت داشت.تاریخ به مردن لیلی خو گرفته بود.
تاریخ به مردن لیلی خو گرفته بود......
خدا گفت:لیلی عشق می ورزد تا نمیرد .دنیا لیلی زنده می خواهد.
لیلی آه نیست.لیلی اشک نیست.لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست.لیلی زندگی است.
لیلی! زندگی کن.
اگر لیلی بمیرد. دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد؟ چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟
چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟
چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟
لیلی! قصه ات را دوباره بنویس.
لیلی به قصه اش بر گشت.
این بار نه به قصد مردن. بلکه به قصد زندگی...........
و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بود از لیلی های ساده ی گمنام.....

...

مرحوم مشیری می گوید:
بگذار سر به سینه من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که بیش از این
نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده سر در کمند را


دوستان خوبم نوشتن سخت است آگر بخواهي از دل بنویسی که غیر از آن نه نوشته که نشخوار است و البته من نه نویسنده ام و نه مدعی آن که قطره ای هستم ناچیزو نقطه ای در بیکران وجود فقط گاهی احساس می کنم چیزی در درونم می جوشد وحس غریبی در گوشه دلم خانه می کند وجودم لبریز از اشتیاق می شود و کلماتی به سرم می ریزد که نه زبانم را توان بیانشان است و نه قلمم را یارای نوشتن اگر چند سطری می نویسم فقط سر ریز موج های است که در اقیانوس وجودم سر می کشد و دیواره های خسته دلم را شلاق می زند رنج غریب و عزیزیست که به لذت هزار سر خوشی می ارزد... تا نظر شما چه باشد
...

کدام خطوط را باز باید برقصم؟ کدام راه نرفته را طومار بپیچم که لای لش ها خوابم نبرده باشد؟ چشمانم هنوز کابوس رفتن می بینند. بوی کافور توی دماغم می چپانند و خودکار خشکیده ام انگشتان ساطوری شده را بانگ الرحیل نمی زند.

+تاريخ شنبه نوزدهم اسفند 1385

ساعت 4:33 قبل از ظهر

نويسنده لیلی |

سپیده دم

            قامت ماندن شکست

بغض فرو خورده را

         به آسمان پرتا ب کردم

باران بدرقه ات کرد

   ومن

پشت دیوارهای فاصله

       یاد چشمهای بارانیت را

           به نظاره نشستم ....

 

 گلم میدونی نبودت چه قدر واسم سخته ولی امیدوارم به روزی که دوباره برگردی به اغوش من و وطن

                                                                                              ۸۵/۶/۱۷           

 

+تاريخ شنبه هجدهم شهریور 1385

ساعت 2:19 قبل از ظهر

نويسنده لیلی |

سه قطره خون

گرداب

داش آکل

آینه شکسته

لاله

مردی که نفسش را کشت

صورتک ها

 

آبجی خانوم

حاجی مراد

اسیر فرانسوی

داود گور پشت

مادلن

 

+تاريخ شنبه بیست و هشتم مرداد 1385

ساعت 10:26 بعد از ظهر

نويسنده لیلی |

هيچ چيز نبايد مارا از هم جدا کند!

ما كه وارث زمين هستيم/ كه برآمدن ماه نو را گرامي مي داريم/ كه برگهاي سبز تابستان را كه/ به رنگ قرمز و زرد درمي آيند تحسين مي كنيم/ وتماشا مي كنيم كه چطور سرد و قهوه اي و خشك به زمين مي افتند .../ ماكه زندگي را نو مي كنيم كه باطلوع آفتاب به وجد مي آييم كه درغروب آفتاب عاشقانه مي خوانيم كه ابرهاي شناور ما را به رويا فرو مي برند.../ كه برآينده جهان تاثيري گذرا داريم . بايد همه يكدل باشيم بايد دلسوز هم باشيم بايد يكديگررامحترم بداريم بايد بفهميم كه گرچه باهم تفاوت داريم اما همه يك چيز مي خواهيم هيچ چيز نبايد ماراازهم جداكند. بايدبرنفرت غلبه كنيم .بايدبرخشونت غلبه كنيم .بايدبرطمع غلبه كنيم بايدبرستيزه جويي غلبه كنيم. بايدبربي رحمي غلبه كنيم. بايدبرهرآنچه انسان ها راازهم دورميكند غلبه كنيم / وبرهرآنچه انسان هاراگردهم جمع مي كندمتمركز شويم. (سوزان پوليس شوتز)

سهراب سپهری

و نترسيم از مرگ
مرگ پايان ِ کبوتر نيست
مرگ وارونه ی يک زنجره نيست
مرگ در ذهن ِ اقاقی جاری است
مرگ در آب و هوای خوش ِ انديشه نشيمن دارد
مرگ در ذاتِ شبِ دهکده از صبح سخن می گويد
مرگ با خوشه ی انگور می آيد به دهان
مرگ در حنجره ی سرخ ِ گلو می خواند
مرگ مسئول ِ قشنگی ِ پَر ِ شاپرک است
مرگ گاهی ريحان می چيند
مرگ گاهی ودکا می نوشد
گاه در سايه نشسته است به ما می نگرد
و همه می دانيم
ريه های لذت، پُر ِ اکسيژنِ مرگ است...

***

شریعتی:

 چقدر سخت است انسان بودن و ماندن در این دنیا

                    چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار!

***

 

چیزی نیست

      

 خسته ام

 

          فقط همین ...

 

***

 

 

منم لیلا نه آن لیلای بی همتا که ازمجنون بشد افسانه دنیا

 که من لیلای پردردم خودم افسانه می گردم

 منم لیلا نه آن لیلای بی مجنون که کرد او قلب یارش خون

 که من لیلای مجنونم خودم دیوانه می گردم

 منم لیلا نه آن لیلای بی محرم که شد بی یاروبی همدم

 که من لیلای چون کوهم خودم غمخانه می گردم .......

                                                                                               لیلی

+تاريخ شنبه بیست و هشتم مرداد 1385

ساعت 10:24 بعد از ظهر

نويسنده لیلی |

 آمدم

مثل هزاران لیلای دیگر

             نمی دانم چرا؟

شاید برای خط خطی کردن دفتر زندگی

شاید برای بودن

         شاید برای رفتن

          مثل هزاران لیلای دیگر

                           که متولد شدند

                                       سوختند

                                              رفتند

                                                        نمی دانم چر ا ؟

 

+تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385

ساعت 0:47 قبل از ظهر

نويسنده لیلی |


پیامبر
 
 
تا به حال به ذهنم نرسیده بود که ادم این اولین عنصر روح تنها پیامبری بوده است که بر خود نازل شده است. بر خویشتنش. در اغاز ادم پیامبر نبود مخلوقی بود که در بهشت به فهم رسید و در زمین به شعور. خیلیها هبوط را نزول میدانند اما هبوط نزول نیست انزال است باران است بارانی از شعور خداوند که بر زمین بارید .کودکی فهم ادم در بهشت در سالیان تنهاییش در زمین به شعور رسید و ادم انقدر در زمین با خویشتنش تنها بود که با او به یگانکی رسید . تنهایی یگانگی است و شاید از این روست که خداوند تنهاست و یگانه.ادم هویتش را تا شعور بالا برد و به وجودش ایمان اورد تا بر خود مبعوث شود.فلسفه ما هوی ادم انقدر نیرومند شد و و انقدر به شعور فهم رسید که حتی از وجودش سبقت گرفت و به همپوشانی فلسفه و فطرت رسید مماس حقیقت و واقعیت و رسیدن به کمال و بالاتر از همه ایمان به خود.ای ادمها! بیایید به به خودمان ایمان بیاوریم و به قدمهایمان تا پر از شعور عبور شوند با رنجهایش میدانم برف با پای برهنه چه میکند اما بدانیم تاریکترین لحظه لحظه قبل از طلوع خورشید است.تا خورشید راهی نیست بیایید ایمان بیاوریم به شعورمان به قدمهایمان و به اغاز فصل سرد.

 

***

روزنه

وقتی دیوار جای پنجره را گرفت.

 نور به ریاضت روزنه رفت و...

روزنه پنجره شد.

***

 

دستهامان، پر نان...      

   سفره، اما خالیست.

قلبهامان، پر مهر....

     گریه، اما جاریست.

از خودم میپرسم....

        کار ادمها چیست؟ 

*** 

خدایا


به ایمان من، سواد عمل عطا کن و قدمهایم را پر از شعور عبور کن.
خدایا...
یاریم کن تا زنده باشم،زندگی کنم و زندگی ببخشم.

 

لیلی      

 

 

+تاريخ شنبه بیست و یکم مرداد 1385

ساعت 4:3 بعد از ظهر

نويسنده لیلی |