|
هنر تنها کار بی چرا در عین حال پر چرای عالم است!باید تا دم گور هنر جست و فلسفه آموخت!
|
هيچ چيز نبايد مارا از هم جدا کند!
ما كه وارث زمين هستيم/ كه برآمدن ماه نو را گرامي مي داريم/ كه برگهاي سبز تابستان را كه/ به رنگ قرمز و زرد درمي آيند تحسين مي كنيم/ وتماشا مي كنيم كه چطور سرد و قهوه اي و خشك به زمين مي افتند .../ ماكه زندگي را نو مي كنيم كه باطلوع آفتاب به وجد مي آييم كه درغروب آفتاب عاشقانه مي خوانيم كه ابرهاي شناور ما را به رويا فرو مي برند.../ كه برآينده جهان تاثيري گذرا داريم . بايد همه يكدل باشيم بايد دلسوز هم باشيم بايد يكديگررامحترم بداريم بايد بفهميم كه گرچه باهم تفاوت داريم اما همه يك چيز مي خواهيم هيچ چيز نبايد ماراازهم جداكند. بايدبرنفرت غلبه كنيم .بايدبرخشونت غلبه كنيم .بايدبرطمع غلبه كنيم بايدبرستيزه جويي غلبه كنيم. بايدبربي رحمي غلبه كنيم. بايدبرهرآنچه انسان ها راازهم دورميكند غلبه كنيم / وبرهرآنچه انسان هاراگردهم جمع مي كندمتمركز شويم.
(سوزان پوليس شوتز)
سهراب سپهری
و نترسيم از مرگ
مرگ پايان ِ کبوتر نيست
مرگ وارونه ی يک زنجره نيست
مرگ در ذهن ِ اقاقی جاری است
مرگ در آب و هوای خوش ِ انديشه نشيمن دارد
مرگ در ذاتِ شبِ دهکده از صبح سخن می گويد
مرگ با خوشه ی انگور می آيد به دهان
مرگ در حنجره ی سرخ ِ گلو می خواند
مرگ مسئول ِ قشنگی ِ پَر ِ شاپرک است
مرگ گاهی ريحان می چيند
مرگ گاهی ودکا می نوشد
گاه در سايه نشسته است به ما می نگرد
و همه می دانيم
ريه های لذت، پُر ِ اکسيژنِ مرگ است...
***
شریعتی:
چقدر سخت است انسان بودن و ماندن در این دنیا
چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار!
***
چیزی نیست
خسته ام
فقط همین ...
***
منم لیلا نه آن لیلای بی همتا که ازمجنون بشد افسانه دنیا
که من لیلای پردردم خودم افسانه می گردم
منم لیلا نه آن لیلای بی مجنون که کرد او قلب یارش خون
که من لیلای مجنونم خودم دیوانه می گردم
منم لیلا نه آن لیلای بی محرم که شد بی یاروبی همدم
که من لیلای چون کوهم خودم غمخانه می گردم .......
لیلی
ساعت 10:24 بعد از ظهر
نويسنده لیلی
|