بهار
بهار که می آید . ازدل خاک سیاه . دامن دامن. گل به بار می آید. از زیر برف سنگین و سرد زمستانه . بنفشه کمر راست می کند . چشم بر بار ابر بهاران . رگبار اشک شوق میزند بر سجاده دشت گل سرخ قامت می کشد در قبله گاه عشق . از هرم نفس های مهر . تن سرد زمین جان می گیرد. از مرزهای سر زمین ( دارا ). بوی جان (آرش) میگیرد.و حلول میکند در مشام باستانی نوروز .در فضای اهوارائی زاد بوم (کورش) و سرود هائی اوستا بار دیگر نیکی را هدیه میکند به رفتار .... گفتار .... کردار .... باکدلان ایران زمین ما..... سجاده نشین بامداد فروردینم
(( راز لیلی ))
خدا مشتی خاک بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد. از خود در آن دمید و لیلی پیش از آنکه
با خبر شد عاشق شد.سالیانی است ک لیلی عشق می ورزد . لیلی باید عاشق باشد.
زیرا
خداوند در آن دمیده است و هر که خدا در آن بدمد عاشق می شود.
لیلی نام تمام دختران ایران زمین است. نام دیگر انسان.
لیلی زیر درخت انار نشست . درخت انار عاشق شد. گل داد . سرخ سرخ.
گلها انار شدند. داغ داغ. هر اناری هزار دانه داشت. دانه ها عشق بودند بی تاب بودند.
توی انار جا نمی شدند. انار کوچک بود دانه ها بی تابی کردند. انار ترک برداشت .
خون انار روی دست لیلی چکید.لیلی انار ترک خورده را خورد.مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت: راز رسیدن همین است. فقط کافیست انار دلت ترک بخورد .
خدا ادامه داد:لیلی یک ماجراست.ماجرایی آکنده از من.ماجرایی که باید بسازیش.
شیطان گفت:تنها یک اتفاق است بنشین تا اتفاق بیفتد.
آنان که سخن شیطان را باور کردند نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.
اما مجنون بلند شد . رفت تا لیلی اش را بسازد .....
خدا گفت: لیلی درد است. درد زادنی نو. تولدی به دست خویش.
شیطان گفت :آسودگی است خیالیست خوش.
خدا گفت:لیلی رفتن است.عبور است و ردشدن .
شیطان گفت :ماندن است و فرو در خویش رفتن.
خدا گفت:لیلی جستجوست .لیلی نرسیدن است وبخشیدن.
شیطان گفت:لیلی خواستن است... گرفتن و تملک
خدا گفت:لیلی سخت است.دیر است و دور از دسترس.
شیطان گفت:ساده است همین جا در دم دست است...
و اینچنین بود دنیا پر شد از لیلی های ساده ی اینجایی.لیلی های نزدیک لحظه ای...
خدا گفت:لیلی زندگی است .زیستن از نوعی دیگر.
لیلی جاودانی شد و شیطان دیگر نبود...................
مجنون.زیستنی از نوع دیگر را بر گزید و می دانست لیلی تا ابد طول می کشد.
لیلی می دانست مجنون نیامدنی است. اما ماند. چشم به راه و منتظر. هزار سال.
لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد. مجنون نیامد. مجنون نیامدنی است .
خدا پس از هزار سال لیلی را می نگریست. چراغانی دلش را . چشم به راهی اش را...
خدا به مجنون می گفت نرود. مجنون به حرف خدا گوش می داد.
خدا ثانیه ها را می شمرد. صبوری لیلی را.
عشق درخت بود ریشه می خواست. صبوری لیلی ریشه اش شد. خدا درخت ریشه دار را آب داد.
درخت بزرگ شد. صدها شاخه . هزاران برگ . ستبر و تنومند.
سایه اش خنکی زمین شد. مردم خنکی اش را فهمیدند. مردم زیر سایه ی درخت لیلی بالیدند.
لیلی هنوز هم چشم به را ه است چرا که درخت لیلی ریشه می کند.
مجنون نمی آید . مجنون هر گز نمی آید.مجنون نیامدنی است. زیرا که درخت ریشه می خواهد.
لیلی قصه اش را دوباره خواند.برای هزارمین بار و مثل هر بار لیلی قصه باز هم مرد.
لیلی گریست و گفت : کاش اینگونه نبود..........
خدا گفت:هیچ کس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد.
لیلی! قصه ات را عوض کن.
اما لیلی می ترسید.لیلی به مردن عادت داشت.تاریخ به مردن لیلی خو گرفته بود.
تاریخ به مردن لیلی خو گرفته بود......
خدا گفت:لیلی عشق می ورزد تا نمیرد .دنیا لیلی زنده می خواهد.
لیلی آه نیست.لیلی اشک نیست.لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست.لیلی زندگی است.
لیلی! زندگی کن.
اگر لیلی بمیرد. دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد؟ چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟
چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟
چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟
لیلی! قصه ات را دوباره بنویس.
لیلی به قصه اش بر گشت.
این بار نه به قصد مردن. بلکه به قصد زندگی...........
و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بود از لیلی های ساده ی گمنام.....
...
مرحوم مشیری می گوید:
بگذار سر به سینه من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که بیش از این
نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده سر در کمند را
دوستان خوبم نوشتن سخت است آگر بخواهي از دل بنویسی که غیر از آن نه نوشته که نشخوار است و البته من نه نویسنده ام و نه مدعی آن که قطره ای هستم ناچیزو نقطه ای در بیکران وجود فقط گاهی احساس می کنم چیزی در درونم می جوشد وحس غریبی در گوشه دلم خانه می کند وجودم لبریز از اشتیاق می شود و کلماتی به سرم می ریزد که نه زبانم را توان بیانشان است و نه قلمم را یارای نوشتن اگر چند سطری می نویسم فقط سر ریز موج های است که در اقیانوس وجودم سر می کشد و دیواره های خسته دلم را شلاق می زند رنج غریب و عزیزیست که به لذت هزار سر خوشی می ارزد... تا نظر شما چه باشد
...
کدام خطوط را باز باید برقصم؟ کدام راه نرفته را طومار بپیچم که لای لش ها خوابم نبرده باشد؟ چشمانم هنوز کابوس رفتن می بینند. بوی کافور توی دماغم می چپانند و خودکار خشکیده ام انگشتان ساطوری شده را بانگ الرحیل نمی زند.
+تاريخ شنبه نوزدهم اسفند 1385
ساعت 4:33 قبل از ظهر
نويسنده لیلی
|