|
هنر تنها کار بی چرا در عین حال پر چرای عالم است!باید تا دم گور هنر جست و فلسفه آموخت!
|
هیچ بودی ...
نه ماه گذشت ، نه روز گذشت ، نه ساعت گذشت ...
افتادی تو گهواره ،
چشمات نمی دید ،
گوشات نمی شنید ، پاهات نمی رفت ،
دستات نمی گرفت ،
مغزت کار نمی کرد ،
هیچ چی نمی فهمیدی ،
هیچ کس را نمی شناختی ،
تو گهواره افتاده بودی ...
حالا صد سال گذشته ،
چشمات نمی بینه ،
گوشات نمی شنوه ،
پاهات نمی ره ،
دستات نمی گیره ،
مغزت دیگه کار نمی کنه .
هیچ چی رو باز نمی فهمی ،
هیچ کس را باز نمی شناسی ،
تو بسترت افتاده ای ...
بعد می میری ،
میگذارنت تو دل زمین ،
باز خاک می شی ،
از تو هیچ چی نمی مونه ،
"تو" می مونی ،
آدمیزاد دور میزنه ،
مثل زمین ، مثل زمان ، مثل بهار ، مثل همه چیز :
آّب ، گُل ، درخت ، زمین ، ستاره ، خورشید ، منظومه ها ، کهکشانها ، همه جهان !
هیچ بودی ، خاک بودی ، دور زدی ، هیچ شدی ، خاک شدی .
از تو چیزی که می مونه :
کاری که کردی می مونه ،
هر کاری کردی می مونه ،
... کاری اگر کردی ، می مونی ... .
برگرفته از کتاب "یک ، جلوش تا بی نهایت صفرها " .
***
هر کسی دوتاست .
و خدا یکی بود .
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .
و چگونه می توانست نیافریند .
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .
و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .
و خدا تنها بود .
هر کسی گمشده ای دارد .
و خدا گمشده ای داشت ...
***
به یاد دوست...
ندایي از عمق وجودم مرا بي امان ندا مي دهد كه: نشنو !
به هيچ آوازي گوش نده !
از ميانِ بي شمار رنگهاي فريب اين دنيا
چشم به هيچ رنگي جز آسمانِ پاك آبي ندوز !
جهان برايم ديگر هيچ ندارد و من بي نياز شده ام
اما نه از روي بي نيازي، كه از روي نداشتن و نخواستن
زندگي، كوچكتر از آنست كه مرا برنجاند و زشت تر از آنكه دلم بلرزد
هستي ، تهي تر از آنكه به دست آوردني، مرا زبون سازد
و من تهيدست تر از آنكه از دست دادني، مرا بترساند
در خاكِ پر بركت درد ريشه بسته ام
با انتظار قد كشيده ام و تنهايی خانه ی دلم شده ...
نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاقم, كه از خاك گلويم سوتكي سازد
گلويم سوتكي باشد
بدست كودكي گستاخ و بازيگوش
و او يكريز و پي در پي
دم خويش را در گلويم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدين سان بشكند در من
سكوت مرگبارم را
و این است حکایت امروزین ما:
اي آزادي ، چه زندانها برايت کشيدهام و چه زندانها خواهم کشيد، و چه شکنجهها تحمل کردهام و چه شکنجهها تحمل خواهم کرد، اما خود را به استبداد نخواهم فروخت. من پرورده آزاديام، استادم علي است: مرد بيبيم و ضعف و پرصبر، و پيشوايم مصدق: مرد آزاده، مرد که هفتاد سال براي آزادي ناليد. من هر چه کنند، جز در هواي تو دم نخواهم زد، اما من به دانستن از تو نيازمندم. دريغ مکن. بگو هر لحظه کجايي؟ چه ميکني؟ تا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم ...
یاد و خاطره استاد دکتر علی شریعتی گرامی باد
ساعت 11:33 بعد از ظهر
نويسنده لیلی
|