|
هنر تنها کار بی چرا در عین حال پر چرای عالم است!باید تا دم گور هنر جست و فلسفه آموخت!
|
دوری از یار تاوان سنگینی دارد برای جرمی به نام عشق دست روزگار عاشقمان کرد و جاده را فاصله ی بین دو جسم نه روح که روحمان یکی است بر پستی این عالم خاکی لعنت!
و بر دل من که طاقت دوری تو را ندارد...
دلم می گیرد از دست کبوترهای قلابی
که می چرخند گِرد بام با پرهای قلابی
به آب و دانه سرگرمند، گفتی زندة عشقند
نمی بازند در عشق کسی سرهای قلابی
چو نیرنک است، بی رنگی چه معنا می دهد؟ ای دل
نمی بینی که صد رنگند دلبرهای قلابی
شبی صد بار این بنم بست را در می زنم یک یک
ولی از خانه ها وا می شود درهای قلابی
مرا بگذار بگریزم از این شهر و از این کوچه
و از این خانه با مُشتی برادرهای قلابی
و سربرچاه بگذارم شبیه مرد تنهایی
که می نالید از دست ابوذرهای قلابی
ساعت 7:49 بعد از ظهر
نويسنده لیلی
|