در يکی از خاطرات کور
در زمستانی سپيد و سالهايی دور
برف سنگينی شبی باريد
آسمان خنديد و خورشيد از پس دريای پاک ابرها تابيد
شد عروسی زمين و آسمان پرنور
در ميان برق برقِ برفِ بکرِ صبحگاه
چشم هايی کوچک و معصوم خيره بود
برف ها را عاشقانه ژرف می کرد او نگاه
در دلش می ريخت پرواز و سرور
آنچه او می ديد شايد هيچکس هرگز نديد
جلوه ای از برف
جلوه ای از نور
ناگهان ترسی بلند و پاک همچون آذرخش
تار و پود قلب پاک و کوچکش را سخت لرزانيد
تارها لرزيد
و سؤالی مثل موسيقی از آن برخاست قلبش را فشرد
روزی آخر می شوم من هم بزرگ
آه! آيا آن زمان هم لذتی از برف خواهم برد؟
+تاريخ چهارشنبه بیست و ششم دی 1386
ساعت 4:17 قبل از ظهر
نويسنده لیلی
|